| -«اینجا می نشینم،چون متهم دير سال عشق/كه به تو مي انديشد
،هي دوست من/...
راه مي روم وسط بيابان،به نظر بعضي ها مثل ديوانه ها حتما و به
نظر خودم مثل پادشاهي در قصر،با كمي هراس از مزاحمت
شيادان قصر(آدمهاي خراب و مسموم اجتماع،حريصان هوس و
دزدان بي فهم و شعور) و با مقدار زيادي آرامش و آرامش و وسط
خوانش بلند فصلي از رمان منتشر نشده ام،ناگهاني،خيلي
ناگهاني ريچارد برايتگان مي آيد و مي نشيند روبرويم.«اینجا
مي نشينم چون متهم دير سال عشق/كه به تو مي انديشد
،هي دوست من/...»
اخم مي كنم شايد،كه ريچارد رفت و چند پاراگراف از فصل سوم
رمانم را كه مي خوانم گوشي ام داد مي كشد از كوله.
-«نيامدي كلاس ؟ كجايي ؟ همه چيز رو شوخي گرفتي ،همه چيز
رو ...»
سميرا ؟ !؟ سكوت مي كنم . ريچارد تلنگر مي زند به ذهنم، بهش
بگو: «هي دوست من /تو را رنجانده ام و اكنون متاسفم ،اما
/هيچ كار ديگري نمي توانستم بكنم ، چرا كه من بايد آزاد بمانم .»
-« چي؟»
می خندم : «براتیگان»
گوشی را silentمی کنم .و باز واژه ها را با صدای بلند می خوانم
و آرام آرام شب ، پيش چشمم شكل مي گيرد و در ختان و
اتاق هاي پيچ در پيچ.
-« سه تار ؟ از کجاست نسرین ؟»
این را دارایی ،دوست شاعر سارا مي گويدنه انگار ديشب كه حالا
و مي ايستيم و گوشمان را مي سپاريم به صدا .
-« از زیرزمینه! ...»
کشف کردم و حس کردم که چرخیدیم و از حیاط خیره شدیم به
سردابه تاریک که پر بود از صدای موسیقی و سیاهی و سیاهی
با ذره ای از نور گوشی .
-«بریم پایین ؟»
و خود را دیدم که از پله های بلند تاتي كنان گذشتيم تا رسيديم به كف
سردابه سياه با حس خجالت عجيب از بر هم زدن خلوت يك
نوازنده ، و يكي كه كم كم آوازش همه جا را فراگرفت .استاد
مشجري !
و پيش رويم غلام ، قهرمان يكي از داستانهايم(آهاي صلاح ...
جات امنه؟!؟) را ديدم كه به دستور جواهر سردابه را چال
مي كند،كلنگ مي زند و چال مي كند و را در آن مي خواباند
و صداي جواهر همپاي موسيقي و آواز روحم را نيشتر مي زند.
-بكن ...بكن غلام...بكن...مي خواي بچه مو بسپرم جاي نا امن
؟نمي بيني ثوپها به خانه مرده ها هم رحم نمي كنند
؟نمي بيني كه اونها هم زير و
رو شدند؟كجا دستشان برسه به سردابه؟مي خوام بچه م ،با
بدن پاره آروم بخوابه...بكن...بكن غلام...سيد عرب هم تو
خانه ش خاك كردند...»
سر بلند که می کنم جلو رویم خار و خاشاک می بینم و آفتاب که
وحشیانه می تابدو صدای خودم را می شنوم:«ساعت دارد ۱۲
می شود آقای دارایی!»
دل کندن از سردابه شاید مثل دل کندن روح از جسم باشد که
آنقدر سخت بود پا به پای آقای دارایی بالا آمدن در حالیکه بچه ها
چند تا چند تا پائین می رفتند تا برسند به موسیقی و آواز.
ایستادم وسط بیابا ن، انگار که شب وسط خانه تاریخی عامریها
که میهمانان کنگره کلیم،بچه هاي شاعر از سراسر كشور را درتك تك
اتاقهايش جا داده بود.
-« اتاقم را ببین!بهترین اتاق!اتاق فرد بزرگ خانواده عامریهاست!»
سر تکان می دهم و به آقای دارایی خیره می شوم،اين شاعر
ايلامي كه بسيار حرف زدنهايم را در مورد همه چيز و چاپ كتاب
تحمل كرده است لبخند زنان.
ورق مي زنم و فصل ۴ را بلند مي خوانم كه صداي عوعو سگ را
مي شنوم و تنم از ترس مي لرزد.
صدا دور است.خيلي دور!بر جا خشك مي شوم.همه جا بيابان است
و چقدر با جاده فاصله دارم؟!؟زياد!
كوله ام را بر مي دارم و مي دوم و زنگ مي زنم آژانس ۱۳۳.
مانده ام چه آدرسي بدهم!
-«کمی بالاتر از راوند،وايساده ام كنار جاده.»
صدايش پتك مي زند روي سرم«آدرس درست بدین!کجا؟!؟»
گوشی را قطع می کنم و جاده را طی می کنم آرام و آهسته
و دلم برای آدمهای رمانم تنگ می شود.
|