-ما الان در داستان دفاع با یک ژانری روبروییم به نام خاطره داستان...
سرم سوت کشید. خیره شدم به آدمهایی که نشسته بودند
دور آن میز بزرگ. چند نفر می شدیم؟ نفهمیدم. تکیه دادم
به صندلی و پاهایم را چنگ زدم.
عادتی برای جلوگیری از واکنش های کلامی ام.
- به هر حالا این ژانر به وجود آمده و مواجه شدن با ۶۰۰۰ اثر
داستانی جنگ در ربع قرن کتاب دفاع مقدس باعث شده که
من حضورش را در اینجا اعلام کنم...
خیره شدم به آقای رحیم مخدومی که با جرات تمام نشسته بود
در بالا بالاها کنار سردار ناظری و این را می گفت.
- نداریم آقا... آشنا نبودن با اصول داستانی را به حساب پدید آمدن
این ژانر نگذارید و بیشتر از این به داستان جنگ لطمه نزنید.
از دهانم پرید و همه نگاهها به رویم سنگینی کرد و مخدومی
به حرفش ادامه داد و دانیال انگار با مشت کوبید توی سرم.
- بله البته ! هر پدیده ی علمی و هنری، هر ژانری که به وجود
بیاد اولش با واکنش های این چنینی روبرو می شود.
دانیال واژه ها را در گلویم گره زد. سرگل وحشی شد، وحشی تر
از همیشه و تاخت و تاخت و تاخت و داد کشید: « سکوتت
نشان از ابلهی ست .»
واژه ها ردیف شدند و کلماتم پر کرد فضای کمیسیون داستان
سپاه اصفهان را.
- این پدیده نیست آقا! بیخود حنبه ی علمی هنری هم بهش
نسبت ندید.
چند نفر بلد نبودند، ناشی بودند ، بد نوشتند، نشان دهنده ی
پدیده بودن این امر نیست داستان امری هنری ست ...
کم کم صدای اعتراض چندتایی بلند شد. آرام شدم. دانیال به
زور از ذهنم پرید وسط سالن و شروع به قدم زدن کرد با تنی
ناتوان، لنگ لنگان، لبخند زدم. لبخند زد و هردو خیره شدیم
به مردی که با اخم و ترشرویی گفت:« ما ژانری به نام
داستان - خاطره نداریم و نخواهیم داشت آقا.»
و از پشت میز بلند شد و جلسه را ترک کرد.
***
- الان دست ناشری دانیال! خوشحالی؟
دانیال شانه بالا انداخت. سرگل انگار چنگ زد توی صورتم. لبخند
زدم رفتم و جلوی آینه ایستادم و توی آن عوض خودم ، مادر
جون را دیدم. مادرجون که داردبا مرگ دست و پنجه می زند
در بخش آی سی یو. کما.
نگاهم از روی جزوه ی فرآیند آموزشی که برگه برگه اش
پخش است روی فرش می خوردبه دا که باز است روی میز
و زهرا را می بینم در غسالخانه کنار زینب و لیلا و مریم و
کشته ها را که می شوید و می شوید و می شوید.
وحشت می کنم. فرار می کنم از دا و از اتاق می رسم
به چهل حصاران کنار عاطفه که تا می رسم سفارش می دهد
آش رشته و نگاه، به اطراف که می کنم می بینم
هیچ کس نیست و از آش خوردن در این محیط زیبا دیگر
اصلا خجالت نمی کشم.
- وحشتناکه. اگه بدونی توی این شهر مذهبی شما چقدر آمار
طلاق بر اثر خیانت و اعتیاد زیاد است!...
دا روبرویم می نشیند اما سر تکان می دهم که آره.
- خاک بر سر دخترهای جوان که وارد زندگی این مردان می شوند
و زندگی ها را ویران می کنند. حالشان به هم نمی خورد
با مرد زن دار دوست می شوند!
می گویم: نه حتما هوسی اند. اگر عشق سرشان می شد
که عشق زن آن مرد را خراب نمی کردند .
و خوشحال می شوم که عاطفه ، باز پرونده ای را که رویش کار
می کند، روبرویم باز می کند و محو تماشای فضای زیبا می شوم.
- فردا دادگاهه. دفاع دارم... بیا، خیلی جالبه... تجربه ست.
شانه بالا می اندازم که نه و به کاغذهای سفیدم فکر می کنم
و به روان نویسی که خیلی دوستش دارم و به استاد، استاد
خیلی خشن و همیشه نگران و مهربانم.
- پس کی می خوای این پروژه را تمام کنی؟...
می خندم. عاطفه هم می خندد. مادرجون هم خیلی می خندد.
به مرگ، به عزرائیل و دستش را محکم می زند به او که حتما
می خواهد او را ببرد که نمی گذارد از کما بیاید بیرون و بیاید
و بنشیند کنار ما، کنار من و کتابم را که ببیند، بگوید :« واه! این
را تو نوشتی؟ ...»
مثل همیشه که تا کتابم را می دید، این را می گفت. و ورق بزند
و بزند و بزند و با چشمهای درشت و طوسی رنگش خیره شود
به من ،من که نوه ی بزرگش هستم و کتاب حافظ را بردارد
و برایم فال بگیرد. و اسم من در غزل بیاید و من تعجب کنم و بازهم
فال بگیرم، مثل همیشه که باهم تنها بودیم.
|